داستان آموزنده کمک کردن
داستان آموزنده کمک کردن
مردی در سواحل مکزیک به هنگام غروب خورشید در حال قدم زدن بود و همانطوری که راه می رفت شخص دیگری را مشاهده کرد و درحالیکه که به او نزدیک میشد متوجه شد که او به طور مداوم خم شده و چیزی را از روی زمین برداشته و به میان اقیانوس پرتاب می کند. مرد با تعجب به او نزدیک شد و پرسید : عصر به خیر رفیق ، چکار می کنی ؟ شخص پاسخ داد :
اکنون
هنگام پایین رفتن آب دریا است و این ستارگان زیبای دریایی در ساحل به جا
مانده اند ، اگر به داخل اقیانوس برنگردند از کمبود اکسیژن خواهند مرد ؛ من
دارم آنها را به داخل آب می اندازم.
مرد به
او گفت : اما هزاران ستاره دریایی در ساحل افتاده اند ، تو نخواهی توانست
به همه آنها برسی ، آنها بسیار زیادند ؛ این اتفاق همه روزه در صدها
کیلومتر ساحل بالا و پایین این منطقه رخ می دهد ، امکان ندارد که بتوانی
تغییری ایجاد کنی !!!
آن
شخص لبخند زده ، خم شد و ستاره دیگری را برداشت و همانطوری که آن را به
میان اقیانوس پرت می کرد پاسخ داد : برای این یکی تغییری ایجاد شد.